غزل مناجاتی با خداوند کریم
به کوره راهم و چشمان سربهراه ندارم چـراغ راه، در این جـادۀ سـیـاه ندارم ببین خراب شده هر پلی که پشت سرم بود پـنـاه آخـر مـن شـو! پـنـاهـگـاه نـدارم رفیقِ راه، مرا با فریب، چاهنشین کرد بگیر دست مرا؛ جز تو خیرخواه ندارم برای بارشِ شبگریههای بیکسیِ خود به غیرِ گـوشۀ محـراب، سرپناه ندارم همیشه آهِ خجـالـت کـشیدهام که فـقـیرم ببخـش، بـینِ بـساطـم به غـیرِ آه ندارم گـنـاه، کـردهام و مسـتحـقّ آتـشـم؛ امـا سئوال میکنم از رحمتت؛ گناه ندارم؟! فضای آیـنهام را غـبارِ آه، گـرفـتهست که روسـیـاهتـرین آدمـم؛ نـگـاه نـدارم! به وقتِ گردشِ تسبیح، جای ذکر تو کاری به جز شـمـردنِ تـعـدادِ اشـتـبـاه ندارم دوباره لشکرِ فاتح مرا به بند کشیدهست شکست خوردهام از نفس، چون سپاه ندارم برای مجلسِ بخـشیدنِ گـنـاه، گـریـزی به غـیر روضۀ گـودال قـتـلگـاه ندارم |